محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2402
تاريخ الطبرى ( فارسي )
باشد و خدا بر او غضب آرد و لعنتش كند و عذابى بزرگ براى او مهيا دارد . » عمار خشمگين شد كه اين سخن را خوش نداشت ، برخاست و گفت : « اى مردم ! اين سخن را خاص او گفته كه تو در اثناى فتنه نشسته باشى بهتر از آنكه ايستاده باشى . » يكى از مردم بنى تميم برخاست و به عمار گفت : « اى بنده ! خاموش باش ، ديروز با غوغاييان بودى و اينك با امير ما سفاهت مىكنى ؟ » زيد بن صوحان و گروه وى برجستند و كسان برجستند ، ابو موسى مردم را از همديگر بداشت ، آنگاه برفت تا به منبر رسيد ، مردم آرام شدند ، در اين وقت زيد كه بر خرى نشسته بود بدر مسجد آمد و دو نامهء عايشه را كه به او و مردم كوفه نوشته بود همراه داشت . نامهء مردم را جسته بود و به نامهء خويش پيوسته بود و هر دو را آورده بود كه نامه خاص و نامه عام با وى بود كه چنين بود : « اما بعد ، اى مردم ، بجاى مانيد و در خانه هايتان بنشينيد ، مگر براى « تعقيب قاتلان عثمان » و چون نامه را بسر برد گفت : « به عايشه دستورى دادهاند به ما نيز دستورى دادهاند ، به او دستور دادهاند در خانه اش بماند ، به ما دستور دادهاند جنگ كنيم تا فتنه نماند . وى آنچه را دستور داشته بما دستور داده و كارى را كه ما دستور داشتهايم پيش گرفته . » شبث بن ربيعى برخاست و گفت : « اى عمانى - زيد از مردم عبد القيس بود و از مردم بحرين نبود - در جلولا دزدى كردى كه دستت را بريدند ، خلاف مادر مؤمنان كردى كه خدايت بكشد ، دستور عايشه همانست كه خدا دستور داده كه ميان مردم صلح آريد ، چنين گفتى ، اما قسم بپروردگار كعبه ، مردم را بهم مىريزى » آنگاه ابو موسى به پا خاست و گفت : « اى مردم ، اطاعت من كنيد كه مايه اى از مايه هاى عرب شويد كه ستمديده به شما پناه آرد و ترسان ميان شما امان يابد ، ما ياران